سيد محمد باقر برقعى

719

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

امنيّتى نبود مرا در حريم دل * امن و امان به گوشهء ميخانه يافتم شهدى كه خواستم ز لب لعل يار خويش * با يك‌دو بوسه بر لب پيمانه يافتم رفتم به عمق آب به درياى معرفت * در دامن صدف دُر يك‌دانه يافتم از سوز عشق آنچه به‌جا مانده گِرد شمع * خاكسترى بُوَد كه ز پروانه يافتم هرجا سراغ دوست گرفتم از اين و آن * آخر نشان گمشده در خانه يافتم « محسن » بجو شميم گل از همنشين گل * عطرى ز زلف يار ، من از شانه يافتم نسيم بهارى خزان برفت و دوباره بهار آمده است * دوباره موسم بوس و كنار آمده است هوا به اوج لطافت زمين بزيبايى * بباغ و دشت و دمن گُل ببار آمده است گه فراغت و گاه تفرّج از طرفى * زمان خوش‌دلى و وصلِ يار آمده است به طرف گلشن و گلزار بلبل شيدا * به پاىبوسى گُل بىقرار آمده است شكوفه چاك‌گريبان و غنچه خندان‌لب * به بزم هر دو غزلخوان هزار آمده است نسيم صبح بهارى وزيد از هر سو * شميم عطر گُل از لاله‌زار آمده است ز كنج خلوت‌خانه بيا برون « محسن » * برو به باغ كه گل بىشمار آمده است پيوند محبّت اى آنكه مرا گريه‌كنان ديدى و رفتى * بر اشك من آهسته بخنديدى و رفتى مانند نسيمى كه وزد وقت سحرگاه * در گلشن جانم بخراميدى و رفتى چون كُهنه‌شرابى كه دهد مستى بىحدّ * مستى من از حدّ گذرانيدى و رفتى بر پهنهء سرمازدهء دشت وجودم * يك‌لحظه چو خورشيد بتابيدى و رفتى پيوند محبت كه زدم با تو همه عُمر * آن را به ره كينه تو ببُريدى و رفتى آخر چه سبب بود كه اين‌گونه شتابان * از حال من احوال نپرسيدى و رفتى چون جان عزيز از تن رنجيدهء « محسن » * بيرون شدى و هيچ نرنجيدى و رفتى